محفل خاطرات عشقی و شکست عشقی

░▒▓ اسیر ایمان و وفای عشق ▓▒░

مهشید

2 تير 1394 11:33
 
مهشیدم. داستان منم بشنوید دیگه
چند وقت دیگه عروسی دوست پسرمه با یه دختر دیگه
خیلی واسم سخته.
ما شرایطمون برا ازدواج بهم نمیخورد ولی بهش خیلی وابسته شدم و واقعا همو دوست داریم.
هنوز باهام حرف میزنه ولی نه به گرمی قبل. بعنوان یه دوست خیلی معمولی.
حتی یه بار ازش پرسیدم منو عروسیت دعوت میکنی گفت: نه چون چشمم بهت بیفته از عروسی پشیمون میشم
خوب کصافط تو که منو دوست داری حداقل از اون دختره پیش من حرف نزن
من حسوددددددددددددیم میشه آخه

soma

28 خرداد 1394 1:49


سلام .من اولین باره به این سایت سر میزنم .خیلی حرفا تو دلمه که تا حاله به هیچکی نگفتم .یکیو دوست داشتم به مدت پنج شش سال دو سه دفعه جدا شدیم دوباره با هم آشتی کردیم خیلی عاشقش بودم اونم همینطور سال سوم دبیرستان بودم که بزور فرستادمش سربازی اون که رفت دیگه برنگشت بعلت یک سری مساءل جدا شدیم .ولی من بخاطر اینکه اذیتش کنم با یکی از دوستاش دوست شدم 5 ماه دوست بودم باهاش تو این مدت فقط یک بار ملاقات حضوری داشتیم اونم به مدت 10 دقیقه بهش علاقه ای نداشتم اصلا .جدا شدم ازش دوباره میخواستیم با عشقم دویت بسیم موضوع دوستی با دوستش رو که نفهمیده بود بهش گفتم گفتم منو ببخش ولی نبخشید بعد از اون ناجرا دوباره بهش زنگ زدم گفت که النم 1درصد منو دوست داره نمیدونم احساسش نسبت به من چیه فقط میخوام بدونم بنظر شما هنوز منو دوست داره یا

عسل  

26 ارديبهشت 1394 23:02
 
بچه ها کدومتون مث من عاشق شدید ؛؛عاشق پسری ب اسم علی شدم علی همسایه مادربزرگم بود تاسوعای پارسال دیدمش امانمیتونستم یعنی غرورم اجازه نمیداد این عشقو ب علی بگم راستی علی پسرعموی دخترخالمه تازه علی عقد کرده دارم دیوونه میشم

فاطمه

12 دی 1393 0:26
 
سلام منم بهم بد خیانت شد با کسی ک باهاش 5سال بودم با بهترین دوستم بهم خیانت کردن نمیدونم کسی حالمو میفهمه یا ن خیلی دوسش داشتم اینو همه میدونستن ولی نمیدونم چرا یهو سرد شد هروقت اون دوتارو باهم میبینم دیوووووووونه میشم خیلی سخته

رها

3 آذر 1393 3:14
 
من ک خودکشی کردم بخاطرش ب کجارسیدم بهم گفت تو دنبال ترحمی ک من برگردم امامن چون طاقت نبودنشونداشتم نتونستم تحمل کنم الانم منوگذاشته ورفته تهران دانشگاه امام حسین داره واسه ارزویی ک من بهش کمک کردم برسه میخونه واسه تک اوری

ئاگرین

22 آبان 1393 22:37
 
امروز که 19 سالمه
فهمیدم که اصولا چیزی به اسم عشق واقعی که طرف واقعا با تموم وجودش عاشق باشه و عاشقت بمونه اصلا وجود نداره.
همه یا یه جایی کم میارن یا دنبال منافع دیگه ای هستن.
ازتون خواهش می کنم مثل من ساده نباشید
تورو خدا زندگیتون و نابود نکنید
من بخاطر یه ادمی که حتی نمی تونه با مادرش حرف بزنه حتی از دانشگاهمم موندم خونوادم و ازدست دادم کارم همه چی و..
توروخدا عاقل باشید
منم به همه این حرفا خندیدم
منم گفتم من فرق میکنم
گفتم من واقعا عاشقم و از روی عقل و قلبم باهم تصمیم گرفتم
تورو خدا نکنید

 

sahar   5 فروردين 1393 12:59
 
دیدین شیشه های ماشیـــنو؟؟؟؟
وقتی ضــربه می خورن و می شکنــن؟؟
دیدین شیشه خرد میشه ولی از هم نمیپاشــه؟؟؟
این روزهـــا همون شیشــه ام....
خرد و تکه تکــه...
از هم نمیپاشم...نــه....
ولی شکســــــــــته ام.........

 

ریما

28 دی 1392 3:57
 
سلام...
عاشقی بدچیزیه...ولی خداییی شکست عشقی سنگین ترو بدتره
دیشب بهم زدیم افتضاح تا الان که 4 صبحه خوابم نبرده...دیگه بهش بر نمیگردم چون لیاقتمو نداشت
فقط دعا کنید بتونم کامل فراموشش کنم و دوباره درسامو خوب بخونمو دیگه سراغ هیچ پسری نرم....
ممنون میشم...
خدا هممونو کمک کنه ایشالاااا

نازی

2 آبان 1392 13:14
 
همدیگه رو دوست داشتیم و4سال بود با تمام دعواهای وحشتناکمون بازم به هم برمیگشتیم.
اومد خواستگاری اما خانوادش راضی نشدن.
اصرار کرد که برن استخاره بگیرن که اگه خوب اومد با رضایت دوباره بیان خواستگاری.اما بد اومد.ما هم با تمام احساسمون از هم گذشتیم.فقط چون خدا نخواست.حالا این روزا خییلی سخته.
درس و امتحانای سنگین که هیچ.از زندگی افتادم.ما هنوز هم همدیگه رو دوست داریم.فقط نمیتونیم با هم ازدواج کنیم.

هلنا

20 شهريور 1392 15:54
 

سلام منم19سالمه تهران زندگی میکنم دانشجوی شهید بهشتی رشته فیزوتراپی میخونم 7ساله عاشقه پسری هستم به اسم فرزاداگه خدا بخواد کم کم دارم فراموشش میکنم سحر جان شما چند سالتونه با کسی هستی یا عاشق کسی بودی؟؟

فرزاد همون عشقم از وقتی که منو دید خواست باهام باشه منم به دلایلی دوست نمشدم فرزاد برادر بهترن دوستمه 3سال گیر داد منم دوست نشدم تا اینکه بهم گفت خودت خواستی باهات نباشم اونم رفت با 1کی دوست شد منم هی به خودم دلخوشی دادم باالاخره باهاش تموم میکنه 1سال از دوستیش گذشت منم تحمل نکردم 1کار کردم باهام دوست شد اونم از خدا خواسته هم با من بود هم با اون بعد از 1ماه گفتم باهاش تموم کن فرزادم قبول کرد ولی اون دختر ول کن نبود هی بهم زنگ میزد باهاش تموم کنم میگفت عاشق فرزاد گریه میکرد منم دلم براش سوخت بافرزاد تموم کردم
4سال با فرزاد دوست بود الانم اون دختر ازدواج کرده من خواستم 2باره با فرزاد باشم ولی گفتم دیگه غصه بسه الانم نمدونم باکسی هست یا نه

سودا

30 مرداد 1392 14:50
 
من عاشق پسری بودم که ازاول دوستیمون به من خیانت کرده من اولین دوست دخترش بودم وبعد من با 10 تادختردیگه هم دوست شده اما با این که همه اینارومیدونم وقتی زمگ میزنه نمیتونم ج شو ندم هردفعه میگم شایدازکاراش دیت برداشته باشه ولی میبینم اشتباه فک کردم مامانشم میگه صبرکن درست میشه ازدختر بازی کردن دست برمیداره ولی برنمیداره خودس میگه دوست دارم ولی من باورم نمیشه وباهاش قهرم

ناهید جوون

16 مرداد 1392 14:39
 
سلام.من الان 19سالمه از 16سالگی با ی پسری دوس شدم ک از فامیلای دورمون بود باهم خیلی فاصله طبقاتی داشتیم اولش فقط واس اینک تنها بودم باهاش دوس شدم ولی ب مرور زمان عاشقش شدم اما انگار همینکه فهمید دارم عاشقش میشم اون سرد شد هروز بیشتر بهش وابسته میشدم تا اینک بهم گفت میخاد با داداشم صحبت کنه و بیاد جلو من اون روزا خیلی خوشحال بودم اما همینکه خانواده هامون فهمیدن مخالفت کردن من پاش واستادم تا اخر جلو همه واستادم ولی اون یدفعه جا زد و گفت بیا بیخیال هم شیم خودش باهام تموم کرد یدفعه انگار دنیا دور سرم چرخید دوباره تنهایی اومد سراغم ولی الان ک چن سال گذشته اسمشو نمیزارم شکست میزارم تجربه..درسته نتونستم فراموشش کنم ولی فهمیدم ارزش نداشت پس همون بهتر ک تموم شد فهمیدم هیچی ارزشه اینو نداره ک از خانوادت بگذری .پایان

زری

14 مرداد 1392 20:26
 
21 سالمه احساس ميكنم كه زندگيمو باختم .جونيمو تباه كردم.با تموم عشق و صداقت با همسرم زندگي كردم تموم بديهاشو زير پا گذاشتم و نديدم.شوهرم تحت تاثير شديد حرفهاي مادرش است اگه مادرش و من حرفمون يكي باشه همه چيز آرومه اما اگه نباشه بايد با من كلي دعوا كنه و كتكم بزنه واخرشم حرف حرف خودشه
مادر شوهرم حتي در جزئي ترين كارها دخالت ميكنه باعث شده زندگي ما تلخ و پر از جرو بحث بشه شوهرم توي زندگي زناشويي نميتونه روي پاي خودش بايسته و همش به دهن مادرش نگاه ميكنه كه اون براش تصميم بگيره
خيلي زود عصباني ميشه و سرم داد ميكشه و كتكم ميزنه و بعد هم توقع داره من عذر خواهي كنم هميشه فكر ميكنه من يكسري وظايف بلند بالايي دارم كه بايد بهشون عمل كنم ولي اون هيچ وظيفه خاصي نداره
تاحالا چند بار باهاش قهر كردم ولي بعدش خودم رفتم سراغش و معذرت خواهي كردم و توي اون مدتي كه قهر بودم اصلا سراغم نيومده وزنگ هم نزده اصلا اهل ناز كشيدن نيست
مادرش وقتي كه منو شوهرم دعوا ميكرديم به من فحاشي كرد وگفت مثل عقب مانده ها وقتي مهمون دارم ميشيني و كار نميكنم درصورتي كه من هميشه خونشون ظرف هاي غذاروميشورم وپذيرايي ميكنم مادرش از اوناست كه دنياروهم به پاش بذاري باز به چشمش نمياد واون روز پدرشوهرم هم منو كتك زد
مادرش فكر ميكنه من نوكرشم توي اين چند سال هميشه به خاطر كار كردن خونه مادرش با من دعوا كرده و كتكم زده والان هم 10وزه كه قهرم احساس ميكنم اگه 60روز هم بشه كاري نميكنه
نه توان جدا شدن دارم نه توان اين جور زندگي كردن بهش عادت كردم توروخدا برام دعا كنيد برگرده دارم عذاب ميكشم من همش 6 ماه عروسي كردم توروخدا توي اين شبا برا منم دعا كنيد هيچ كسي رو ندارم كاري برام بكنه كمكم كنه فقط به خدا پناه اوردم مي خوام زندگي كنم بياد منو ببره سر خونه زندگيم دعاكنيد خدا يه ررحمي به دل خودشو مادرش بندازه

نگار

14 مرداد 1392 18:10
 

سرنوشت من شبیه سرنوشت یشیم تاشکیران توی فیلم عمرگل لالس..با پسرعمم 3سال دوس بودم همه فامیل میدونستن اما با ی دروغ خیلی بزرگ فرشاد از من جداشد و رفت با یکی دیگه دوس شد..هرکاری کردم تا دوباره فرشادو بدس بیارم،دروغ،تحمت،بهتون زدم ب نامزد فعلیش صحنه سازی کردم سعی کردم نشون بدم نامزدش شادی خیانتکاره..خدایامث خرپشیمونم کمکم کن..شادی از هرلحاظ از من سرتربود تیپ و ریخت و اخلاق اما بچه پایین شهربود ومن و فرشادبالاشهر..فرشاد از من بدش میومد مث سگ از من فرار میکرد انقد صحنه سازی کردم و دروغ از شادی بش گفتم ک...زندگیشون بهم خورد!!!
بهترین فرصت بود برام که خودمو تو دل فرشادجاکنم انقد فیلم بازی کردم و خودمو پیشش ادم جلوه د ادم و از دیگرون درمورد خوبیم شنید که گف دوباره میخواد بامن رابطه تازه ای داشته باشه ومن و بخشیده و ازم قول گرفت که دیگه بهش دروغ نگم..قبول کردم..ن شادی ن فرشاد هیچکدومشون نیدونستن ک من براشون نقش بازی کردم،ب شادی دروغ گفتم و چه غلطایی که نکردم..الان با فرشادم اما اعتقاددارین به اینکه ماه پشت ابر نمیمونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خیلی میترسم از روزی که همه چی روشه واون روز دیگه بجزمرگ به هیچ چیز فک نمیکنم ..ی بار که اونارو ینی فرشادو شادی و تو پارک دس تو دس دیدم اتیش گرفتم رفتم اتاقم و میخواستم خودکشی کنم اما انقدضایع بازی دراوردم مامانمینا دیدن..سودابه،مهسا،علی،سوداکمکم کنین دارم هرروز باعذاب وجدان زندگی میکنم الان با فرشاد نامزدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! میدونم تنهایی برای من پایانی ندارد
هر روز تنهاییم بیشتر میشود
همیشه اینگونه بوده است نمیدانم انگار که مثل صدای گریه ی کودکی آزارم میدهد
انسان هر زمان عادت میکند به جدایی
اما من نه..چونکه صدایت هنوز بامن است
رد پاهایت تازه مانده تنهایی مرا خسته کرده تا کی منتظر بمانم!چشمهایم بسوی سختی ها دوخته شده منتظرم منتظرم منتظرم یالا.. پیش من بیا تا نترسم
اینکه ابرها هکتاران باران رو به من ببارن برای من یک حسرته من باقی موندم و نبود تو در نهایتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

مهسا  

1 مرداد 1392 18:47
 
سلام
من خ خ خ داغونم بچه ها...
مهسا هستم 19سالمه دانشجوی رشته مهندسی عمران..
2سال پیش با ی پسره دوس شدم اسمش فردین بودخوش هیکل؛خوش قدوبالا چش ابرو مشکی البته تعریف ازخود نباشه همه میگن منم خ خوشگلم بیخیال..
فردین تو زنجان خ سعدی وسط بم ش داد نمیخاسم بزنگم یا اس بدم اما نمیدونم شیفته ظاهرو مخصوصن چشاش شدم...
من خر بش اس دادم و رفیق شدیم چن ماه گذشت و اون هرروز بیشتر عاشقم میشد اما فک کنم عشق من چون از رو هوس بود و عاشق ظاهرش شدم هرروز بش کم میشد طوری ک بعضی وقتا گوشیمو ا دستش خ میکردم..
اما بچه ها بخدا فردین بد جور عاشقم بود خودشم بچه مایه دار بودو منم ازقشرمتوسط جامعه بودم ومیدونسم ک بعدها ب مشکل برمیخوریم..
روزا میگزشتن و آقا فردین بیشتر عاشق من میشد..
فردین کم کم ب همه فامیلاشون گف ک بامن دوسته و قصدازدواج داره اما من ازش دلسرد شده بودم هیچ حسی بش نداشتم نمیدونم چرا..
صدهابار ب بهانه های مختلف میخاسم باش بهم بزنم امانمیشد حتی اگ دعواتقصیر منم بود بازم فردین برا اشتی پا پیش میزاش...
من دیگه ازش خسته شده بودم تحمل قرطی بازیاشو نداشتم..خطمو عوض کردم و دیگه بش ز نزدم و حتی ی میس کالم ننداختم..تقریبا شب س 11بود ک دیدم آیفون خونه رو زدن مامانم دسش بند بود من ج دادم
فردین بود!!!
گف
مهسا ی دیقه بیا بیرون کارت دارم..
من عین ماموت وایساده بودم گوش میکردم گفتم فردین الاغ بیشور خر تو اینجا چیکار میکنی؟؟
گف اولن الاغ و خر یکین بعدشم میای پایین یا خودم بیا بالا؟؟گفتم باش باش وایسا الان اومدم
رفتم آشپز خونه ب مامانم گفتم مامان آشغالی چیزی نداریم بده بزارم دم در..
مامانم ک از تعجب شاخ در اورده بود گف وا مهسا تو رو بکشنم باز آشغال بیرون نمیزاری چی شده؟؟
گفتم میخام برم هوابخورم میدی یابرم؟؟؟
آشغالو گرفتمو ی نفس تا حیاط دوییدم درو بازکردم...فردین باماشین باباش دم در بود اومد رو ب روم وایساد گف مهسا چرا؟؟چرا این کارارو بام میکنی؟؟؟من عاشق و دیوونتم احمق چرا اذیتم میکنی و..کلی ام گریه کرد
دستمو گرف و گف عشقم خانومم برو گوشیتو روشن کن تواین 4روز کلی گشتم تا خونتونو پیدا کردم برو نفسم برو خانومی
گفتم مامانمینا گوشیمو ازم گرفتن آخه امسال کنکور دارم ..
گف باش من بت ی گوشی میدم فقط تو رو خدا تنهام نزار..ک ی دفه مامانم صدام کرد..گفتم فردا صب بیا بحرفیم الان مامانم صدام میکنه و خدافظی کردم اومدم خ..
فرداش فردین اومد و کلیییییییییییییییییی فوحشش دادم گفتم من نمیخامت،ازت دلسرد شدم برو گمشو برو با یکی دیگه دوس شو برام تکراری شدی فردین میفهمی؟؟؟
هیچی نگف!!
فقط چشاشو بست و چن تا قطره اشک سرازیر شد..
باش میرم مهسا،میرم میمیرم مهسا،ولی بدون اینطوری قرارمون نبود،هیچوقت با هیشکی دوس نمیشم تا تو دوباره علاقتو بمن بدس بیاری باهیشکی مهسا...
سوار ماشین شدو پاشو گزاش رو ترمز انقد سریع رف ک ...
داشتم میرفتم کلاس کنکور ک نمیدونم چیشد بخدااز همون جا برگشتم خونه مامانم سرکار بود بابامم همینطور داداشمم مدرسه بود..
همش خودمو فحش میدادم آ خه فردین دیوونس هر موقع عصبانیه ی کاری دس خودش میده..
دلم طاقت نیاورد ساعت تقریبا 9بود گوشیمو برداشتم و با سیم جدیدم بش ز زدم ک از دلش در بیارم و بگم شوخی کردم بخدا نمیدونم اون لحظه احساس کردم خ خ دوسش دارمو این همه مدت داشتم خودمو گول میزدم..
1بار ن 2بار ن 7بار ن 12 بار ز زدم برنداش ز زدم ب مامانش گفتم فردین کجاس چرا ج نمیده؟گف هنو نیومده خونه..
دلم شور ک ن مث سیر و سرکه داشت میجوشید ک خدا این پسره ابله کجارفته!!
2تاسیم داش ب دوتاشم زرت و زرت ز میزدم و اس عذر خاهی و ..میدادم انقد ز زدم ک خابم برد..پاشدم دیدم س1 شبه باز ز زدم
باورتون نمیشه ی دختره ج داد گفت شما موندم چی بگم گفتم فرفرفردین اونجاس؟؟گف تو کی هسی بش بگم کی ز زده؟؟گفتم بگو دخترخالت فرشته ز زده بابت جزوه هایی ک اونروز بت داده راستی شما؟؟
گف من؟؟gfفردینم...گوشیش تو ماشی جا مونده
اینو ک نگف گوشیم از دسم افتاد رو زمین خودمم سرم گیج رف و دیگ نمیدونم چیشد انقد داغون بودم ک تاخود صب خابم نبرد...فرداش فردین با ماشین اومد سرکوچمون گف مهساغلط کردم،گه خوردم،تورو خدا منو ببخش از سرلجبازی باتو باش دوس شدم حرفای دیروزت بم برخورد..
گفتم اون دختر کدوم جنده ای بود ک تا ی1شب پیش تو بود هان؟؟
سکوت کرد..
گفتم برو گمشو عوضی برو بمیر برو تف تو صورتت آشغال خیانتکار..ورفتم
توراه همش گریه کردم و فردینم پش سرم با ماشین می اومد..
قرار بود 3روز بعد اسباب کشی کنیم و خیالم راحت بود ک فردین آدرسمو پیدا نمیکنه ازاون ماجرا ی سال میگزره من فراموشش کردم اما اون ن..
دیروز خاهرش ز زد گف فردین رگشو زده بخاطرت ی نامه ام هس ک برا تو نوشته الانم بیمارستانه ..مرگ و زندگیشم دس خداس بیا ببننش..
گفتم بمیره هم برام فرقی نداره بره گمشه و قط کردم و گوشیمو خ کردم امروز خاهرش اومد دانشگاه نامرو بم داد نوشته:
سلام مهسام،سلام عشق ابدیم،سلا سلطان قلبم..روم سیاهه نمیتونم بت اس یا ز بزنم فقط اینو بدون من عاشقتم و از رو لجبازی با اون دختره رفیق شدم الانم دکش کردم رفته و ولای علی قسم با هیشکی دوس نیسم مهسا جان ب جون مامانم ک همه کسمه قسم خ خ دوست دارم میدونم باور نمیکنی و ازم متنفری اما من واس اینکه ثابت کنم میخامت و دوست داشتم رگمو برات گرو میزارم ..
حلالم کن نفسی
خ دوست دارم خ خ خ زیاد@عاشق اونه ب عشقش نرسه هرگز@
خداحافظ
وچن تا قطره خونم روش ریخته..
بچه ها شاید فک کنین دروغ میگم اما ن ب جان مادرم این اتفاق واقعیه
برا فردین دعا کنین..

farnaz  

28 تير 1392 13:27
 
منم مثل همه شکست عشقی خوردم .یه دوست صمیمی داشتم که از همه چیم خیر داشت میدونست من بدون (م) میمیرم اما با این حال که همه چی رو میدونست از پشت بهم خنجر زد شماره اونو از تو گوشیم برداشت باهم دوست شدن الانم قراره ازدواج کنن .حتی کارت عروسیشونم برام فرستادن . زهر دوست از زهر عقرب بدتر است .پس بزن عقرب که دردش کمتر است . میخوام خودمو راحت کنم .میخوام از این دنیا جدا شم خاطرات خیلی اذیتم میکنه .

سحر

1 تير 1392 18:52
 
سلام ممنونم از اين وب قشنكتون واقعا بسرام شكست عشقي ميخورن من 4سال بايكي به اسم مرتضي دوست بودم بي نهايت دوسش داشتم اونم بهم ميكفت دوسم داره تموم حرفاشو باور كرده بودم يه شب بهم زنك زدش كفتش سحر دوست دارم ولي بايد با يكي ديكه ازدواج كنم داغون شدم بدجور زندكي برام جهنم شد

MM  

  1:49
 
سخته نفس بکشی ..گریه کن سبک تر بشی..
بی دلیل رفت هر کاری که دورتو قفس بکشی..
بی گناه گریه کن.. هی بگوآه گریه کن..
گریه کن بشین..عکس عشقتو ببین..
ولی جای گریه نیست عاشقی یعنی همین...

شهرزاد

19 خرداد 1392 20:19
 
من با عشقم ازدواج کردم ولی بعداز ازدواج بهم خیانت کرد وبعدا فهمیدم زمانی که با من دوست بوده با چند نفر دیگه هم بوده ای کاش عقلم میریسیدو از دواج نمی کردم حالا با یه بچه کوچیک رو دستم ازش جدا شدم دخترا تو روخدا گول نخورین عشق همش دروغه

ali

4 خرداد 1392 9:04
 
سودابه عشق یه چیزی خیلی مقدسه و همیشه اگه دوطرفه باشه دو فرد به هم میرسن سودابه عشق منم با صمیمی ترین دوستم ازدواج کرده و چون من دوستمو مثل برادر میدونم همیشه خونه منن و باید هر روز جلو چشم باشه اونی که نباید و میبینم به خاطر این کارا دارم خارج کشور میرم تموم عاشقا بدونن اگه کسی بهتون خیانت کرد ارزشتونو نداشته خودتو ناراحت نکنین هر کسی باید به صورتی بسوزه اینم شانس بد ماست . همه موفق و سربلند باشید بای

دختر تنها

3 خرداد 1392 22:46
 
روح الله چرا بامن اینکارو کردی من واقعا دوست داشتم من همیشه فکر میکردم چقد خوشبختم که با تو آشنا شدم چقد خوشبختم که دوست دارم تمام رویاهام داغون شد. دارم دیوونه میشم چرا اخلاقت با من اینجوریه چرا با احساساتم بازی کردی مگه من چه گناهی کردم کاش از روز اول ازت میپرسیدم من رو چی فرض کردی من اینقد عاشقانه بغلت میکردم که دنیا رو با اغوش گرمت عوض نمیکردم هنوز جای بوسه هات روی لبامه. من دیووانه وار دوست داشتم مطمینم که حتما یه روزی حسرت با من بودن رو خواهی خورد. ولی اون روز خیلی دیره

سودابه

3 خرداد 1392 22:35
 
من 19سالمه.یه بار عاشق شدم .اما تو همین یه بار دردیه طرفه بودن عشقم.دردازدواج عشقم.حتی درد مرگشم چشیدم کمتر کسی میتونه درکم کنه

carbon

28 ارديبهشت 1392 0:42
 
سلام من صادقم 20 ساله از اردبیل ...عشق اول یه چیز دیگست ..... حدود 3 سال پیش با یه دختر دوس بودم دختر خوبی بود بعد 2 سال دوستی یه نفری اومد بینمونو زد و خودش باهاش دوس شد منم بی تخصیر نبودم بعد 2 سال دوستی خیلی خیلی بهش بی تفاوت شدم همش فکرم تو درس و کنکور بود اون یارو هم از فرصت استفاده کرد ...دوس دخترم من یه 10 روزی شب و روز گریه کرد ...ولی من چی فکر میکردم راحت شدم....بعد حدود یه ماه صادقو به کل دختره فراموش کرد....ولی صادق تازه بعد یه ماه جای خالیشو حس کرد حیف شد تا امشبم همش دلم باهاشه....وقتی آدم یه کسیو از دس میده تازه ارزش اونو می فهمه ....منم خیلی براش اشک ریختم ولی حیف فایده ای نداره.....به هر حال قسمت من شاید نبوده ...میدونم خیلی سخته تا صب آدم خون گریه کنه..ولی نظر من که فقط تو زندگیم یه بار عاشق شدم و شکست خوردم اینکه شاید ارزش تو خواهر و برادر من از اون کسی که ولت کرد و رفت بیشتره ...ای خدا ازت میخوام به حق فاطمه زهرا هیشکیو تو عشق واقعی اولش مغلوب و شکست خورده نکنی...یا علی

ریحانه  

26 ارديبهشت 1392 11:56
 
سلام متن وبلاگت رو از اول تا آخرشو خوندم قشنگ بود باور کن از اولش که خوندم تا حالا که دارم اینارو مینویسم گریه میکنم.
یکی منو دوس داشت حتی خاسگاری هم کردن اما یه مدت که بهش فکر کردم واقعا عاشقش شدم و نمی تونسم ک بهش نگم بهش زنگ زدم شمارشو هم از گوش یکی از آشناهاشون برداشتم اولش یه کم سرب سرش گذاشتم بعد ک فهمید منم از تعجب ماتش برده بود هر کاری برام میکرد بهش گفتم فقط خواستم اطلاع داشته باشی نمیخوام رابطه ای بینمون باشه اما اون ب گوشش نمیرفت و میگفت قبولت دارم الان5ماه از این اتفق میفته.دیروز فهمیدم سیگار و سیگاری میکشه قبلشم میدونسم بهشم تذکر داده بودم که دست برداره اون کارش رو تکرار کرده بود و منم بخاطر عشق کور شده بودم با مشاوره صحبت کردم گفت یه کاری که برات کرده یعنی بخاطر تو چیه؟؟/هیچ هیچی نبود بگم دیروز بهش گفتم بخاطر عشقت دیگه سیگار و سیگاری نکش گفت نمیخوام و نمیکنم حتی روی دستش ریحانه و مهدی رو خالکوبی کرده.منم بهش گفتم بای تا ابد گفت همهجور خلافی خوامکرد اگه ولم کنی.دیگه جوابشو نمیدم خواهش میکنم کمکم کنید فراموشش کنم

 کیانایه دل شکسته

19 مرداد 1393 21:44
 
سلام
دوستان شما یه راهنمایی به من بکنین،من چهارده سالمه،حدودا سه ماه پیش یه مزاحم داشتم اون اولا خیلی دوسم داشت منم عاشقش شدم،اما الان به خاطر شکست عشقی قبلیش به من شک داره،الانم تا آخر هفته میتونم باهاش بمونم،آخر هفته خطتشو عوض میکنه،به قرآن نمیتونم بدون اون تحمل کنم،حتی فحش دادناشم دوس دارم،خیلی وقتا بهم فحش داده مثل هرزه،با وجود اینکه من(تعریف از خود نباشه)تو کل محلمون به پاکی معروفم،تو این سه ماه ده نفر بهم پیشنهاد دوستی دادن که واسه این من قبول نکردم،حالا اومده به من میگه تو دوس پسر داری،من چیکار کنم؟؟؟زندگیم جهنم شده

احسان

10 مرداد 1393 17:35
 
من تا حالا 7 بار تو عشق شکست خوردم دفعه ی اول سخن بود بعدش عادت کردم
اسمش سارا بود با هم دوست بودیم تا اینکه من و بابا و مامانم و خواهرم رفتیم مشهد بعد 1 هفته وقتی برگشتیم فهمیدم یه دوست پسر دیگه گرفته من نه خودکشی کردم نه افسرده شدم رفتم پسره رو گیر آوردم تا خورد زدمش
بعدش رفتم پیش سارا گفتم انقدر نامرد بودی
گفت کارهای که اون برای من میکنه تو نمیتونی برای من بکنی مثل اینکه تو موتور داری ولی اون ماشین داره
من هم ولش کردم

 یاسی  

31 خرداد 1393 20:17
 
من هم عاشق شدم با هم دوست بودیم با هم محرم شدیم یه صیغه محرمیت خوندیم قرار شد دیپلم بگیرم عروسی بگیریم بریم سر خونه زندگیمون تو دوران نامزدیمون بود که با چند تا از دوستاش داشتن میرفتن تو یه باغ تو سیرجون ماشینشون چپ میکنه نامزد منم چون راننده بود کتف و گردن ودست وپاش میشکنه و ریه ش اسیب میبینه ضربان هوشیش رو17بود کم کم اومد پایین.بعد3روز فوت شد.ذره ذره مردن عشقمودیدم ولی نتونستم کاری کنم جز دعا ولی خدا ازم گرفتتش.5شنبه ای که گذشت سالگردش بود.دعا کنید برم پیشش دارم میمیرم

عاطفه

15 خرداد 1393 17:42
 
وای خدای من ایمان جان اگه خودکشی کنی ضعیفی بیش نیستی هیچکدوم از دخترا از آدمای ضعیف خوششون نمیاد اگه عشقت خیلی بزرگه میتونی بازم به دستش بباری اگرم نشد ناراحت نباش حتما اون لیاقت عشق تو رو نداره حتما نیمه ی گمشده ات کسی دیگه است کسی که به همون اندازه تو عاشقشی اونم عاشقته کسی که با حرف زدن باهاش آروم میشی کسی که فقط اسمشو از بچه ها میشنوی قلبت تند تند میزنه کسی که با گرفتن دستش قلبت آروم میشه کسی که بدون اون نمیتوی لبخند بزنی اون عشقه ، عشق باید دو طرفه باشه اگه یه طرفه باشه فقط تنها تو صدمه میبینی . با گذر زمان حالت خوب میشه فقط زمان حالتو خوب میکنه به خودت یه فرصت دیگه بده

mehdi

18 ارديبهشت 1393 15:46
 

من مهدی ام 18ساله:داستان شکست عشقی من از اون جا شروع شد که من دختر همکار بابام دیدم که باهاشو رفت امد خانوادگی داشتیم عاشقش شدم شماره گوشیشو پیدا کرم بعداز یک سال تحمل شب 6فروردین 1393 بهش اس دادم گفتم عاشقتم .فکر نمی کردم بهم جواب (نه)بده ولی گفت:علاقه تو یک طرفه وعشقت عشقه جوانیه عش منکه خونمون تنها بودم رگ دستمو زدم وخودکش کردم بعد 5دقیقه داییم سر رسید ونجاتم داد .ولی کاش مرده بودم.بی حس ام به تمام عشق کثیف دنیا............ تورو خدا بخونین و نظرتون رو همین جا بزارین میخونم................................................

 

مهسا

11 فروردين 1393 1:19
 
ﺳﻠﺎﻡ ﻣﻦ 26ﺳﺎﻟﻤﻪ ﻣﻨﻢ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﻡ ﺍﺳﻤﺶ ﺍﺣﺴﺎﻧﺒﻮﺩ ﻋﺎﺷﻘﻢ ﺑﻮﺩ ﺯﺑﻮﻥ ﺯﺩ ﻫﻤﻪ ﺑﻮﺩﻳﻢ 4ﻣﺎﻩ ﺯﻧﺪﻛﻲ ﻛﺮﺩﻳﻢ ﺩﻭ ﻣﺎﻩ ﻣﻮﻧﺪﻩ ب ﻋﺮﻭﺳﻴﻤﻮﻥ ﺧﺒﺮﺭﺳﻴﺪ ﻣﺎﻣﺎﻧﺶ ي ﺩﺧﺘﺮ ﺩﻳﻜﻪ ﺭﻭ ﺑﺮﺍﺵ ﻋﻘﺪ ﻛﺮﺩﻩ ﺗﻮﻫﻤﺆﻥ ﺗﺎﻟﺎﺭ ﺑﺮﺍﺵ ﻋﺮﻭﺳﻲ ﻛﺮﻓﺖ ﺷﺐ ﺣﺠﻠﺶ ﻛﻨﺎﺭ ﺩﺭ ﺧﻮﻧﺶ ﺗﺎﺻﺒﺢ ﺯﺍﺭ ﺯﺩﺩﻡ ﺩﻭ ﺳﺍﻝ ﻛﺬﺷﺘﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﻋﺎﺷﻘﺸﻢ ﺑﺍﺍﻳﻨﻜﻪ ﻛﻔﺖ ﻓﻘﻘﻄ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﺯﻧﺪﻛﻴﺶ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﻬﺶ ﻭﻓﺎﺩﺍﺭﻡ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻛﺮﺩﻧﺶ ﻣﺤﺎﻟﻪ ﺟﻮﻥ ﺩﺧﺘﺮﺵ ﺗﻮﺍﻏﻮﺷﻤﻪ ﺍﺭﻩ ﺗﻮﻋﻘﺪ ﺑﺎﺭ ﺩﺍﺭ ﺷﺪﻡ ﻭﻗﺘﻲ ﺭﻫﺎﻡ ﻛﺮﺩ ﺯﻫﺮﺍﻣﻮﻥ ب ﺩﻧﻴﺎ اومد

 

elham

21 اسفند 1392 14:07
 
سلام دوستان.ممنون از سایت قشنگتون. قصه من به 10 سال پیش بر میگرده .تیر ماه سال 82 ک پدرم به رحمت خدا رفت.بعد 2 ماه با پسری آشنا شدم ک از همه نظر صفر بود اول به قصد کمک رفتم جلو چون قصد خودکشی داشت,سعی کردم کمکش کنم.همون سال دانشگاه قبول شدم .یواش یواش بهم نزدیک شدیم هر روز تا محل کارم میومد و باهم برمیگشتیم.روزایی هم ک دانشگاه بودم همین طور بود. به سمتم پناه اورده بود و من از هیچی براش کم نمیزاشتم . بعد 2سال بهش احساس واقعی پیدا کردم. تصمیم گرفتم زندگیمو به پالش بریزم تا بتونم به دستش بیارم. ازهر نظری ک فکر کنید ساپوردش کردم. بعد ی مدت راضیش کردم بره سربازی.بعد سربازی سعی کردم کمکش کنم درسشو ادامه بده.واسه کنکور ثبت نامش کردم تو کلاسای قلم چی.کارشناسی سراسری شیراز قبول شد.یواش یواش فاصله ها شروع شد.دیدارمون شده بود ترم به ترم.از هر 10 تماس یکی شو ج میداد.بهونه پشت بهونه. اون روز به روز سرد تر من روز به روز دلتنگ تر. کارشناسیش ک تموم شد.ارشد شرکت کرد.سراسری تهران قبول شد.رتبش تک رقمی شد به رشتش خیلی عللاقه داشت.منم چون بهش قول داده بودم ی پراید واسش گرفتم. بعد 2 ترم از ارشد مشغول به کار شد وقتی شروع به پروژه گرفتن کرد و دستش رفت تو جیبش دیگه منو کم کم فراموش کرد.واسه حرف زدن و دیدن time مشخصص میکرد.انقدر فاصلمون زیاد شده بود ک فقط کارم شده بود گریه.خودشو ازم دریغ میکرد.تااینکه متوجه شدم خیانت کرده وبا زنی در ارتباطه.به حدی بهم ریختم ک نفهمیدم چطور شد ک متاسفانه تصادف کردم.تو 1سال اول فقط 1بار منو دید اونم واسه نیم ساعت.شب عید ساال 91 باهام تماس گرفت گفت تو به درد من نمیخوری معلوم نیست کی خوب بشی من کجا تو کجا و برای همیشه رهام کرد. نمیتونم بگم اون دوران چطوری ولی گذشت.2سال زمان برد تا کاملا سرپا بشم.از همه چی به خاطرش گذشتم ولی خیلی راحت منو ترک کرد.

شایان 24 آبان 1390 14:51
 
خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد
نخواست او به منِ خسته بی‌گمان برسد
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟
چه می‌کنی اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد ...
رها کنی، برود، از دلت جدا باشد
به آنکه دوست‌ترش داشته ... به آن برسد
رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد
گلایه‌ای نکنی بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که ... نه! نفرین نمی‌کنم که مباد
به او که عاشق او بوده‌ام زیان برسد

عالی بود این شعرتقدیم شما

 

زری

14 مرداد 1392 20:26
 
21 سالمه احساس ميكنم كه زندگيمو باختم .جونيمو تباه كردم.با تموم عشق و صداقت با همسرم زندگي كردم تموم بديهاشو زير پا گذاشتم و نديدم.شوهرم تحت تاثير شديد حرفهاي مادرش است اگه مادرش و من حرفمون يكي باشه همه چيز آرومه اما اگه نباشه بايد با من كلي دعوا كنه و كتكم بزنه واخرشم حرف حرف خودشه
مادر شوهرم حتي در جزئي ترين كارها دخالت ميكنه باعث شده زندگي ما تلخ و پر از جرو بحث بشه شوهرم توي زندگي زناشويي نميتونه روي پاي خودش بايسته و همش به دهن مادرش نگاه ميكنه كه اون براش تصميم بگيره
خيلي زود عصباني ميشه و سرم داد ميكشه و كتكم ميزنه و بعد هم توقع داره من عذر خواهي كنم هميشه فكر ميكنه من يكسري وظايف بلند بالايي دارم كه بايد بهشون عمل كنم ولي اون هيچ وظيفه خاصي نداره
تاحالا چند بار باهاش قهر كردم ولي بعدش خودم رفتم سراغش و معذرت خواهي كردم و توي اون مدتي كه قهر بودم اصلا سراغم نيومده وزنگ هم نزده اصلا اهل ناز كشيدن نيست
مادرش وقتي كه منو شوهرم دعوا ميكرديم به من فحاشي كرد وگفت مثل عقب مانده ها وقتي مهمون دارم ميشيني و كار نميكنم درصورتي كه من هميشه خونشون ظرف هاي غذاروميشورم وپذيرايي ميكنم مادرش از اوناست كه دنياروهم به پاش بذاري باز به چشمش نمياد واون روز پدرشوهرم هم منو كتك زد
مادرش فكر ميكنه من نوكرشم توي اين چند سال هميشه به خاطر كار كردن خونه مادرش با من دعوا كرده و كتكم زده والان هم 10وزه كه قهرم احساس ميكنم اگه 60روز هم بشه كاري نميكنه
نه توان جدا شدن دارم نه توان اين جور زندگي كردن بهش عادت كردم توروخدا برام دعا كنيد برگرده دارم عذاب ميكشم من همش 6 ماه عروسي كردم توروخدا توي اين شبا برا منم دعا كنيد هيچ كسي رو ندارم كاري برام بكنه كمكم كنه فقط به خدا پناه اوردم مي خوام زندگي كنم بياد منو ببره سر خونه زندگيم دعاكنيد خدا يه ررحمي به دل خودشو مادرش بندازه

نگار

14 مرداد 1392 18:07
 

Anladım sonu yok yalnızlığın
Hergün çoğalacak
Her zaman böyle miydi bilmiyorum
Sanki dokunulmazdı çocukken ağlamak
Alışır her insan, alışır zamanla kırılıp incinmeye
Çünkü olağan yıkılıp yıkılıp yeniden ayağa kalkmak

Yalnızlığım yollarıma pusu kurmuş beklemekte
Acılar gözlerini dikmiş üstüme nöbette
Bekliyorum bekliyorum bekliyorum
Hadi gelin üstüme korkmuyorum
Yalnızlığım yollarıma pusu kurmuş beklemekte

Acılar gözlerini dikmiş üstüme nöbette
Bekliyorum bekliyorum bekliyorum
Hadi gelin üstüme korkmuyorum

Bulutlar yüklü ha yağdı ha yağacak üstümüze hasret
Yokluğunla ben başbaşayız nihayet

Yalnızlığım yollarıma pusu kurmuş beklemekte
Acılar gözlerini dikmiş üstüme nöbette
Bekliyorum bekliyorum bekliyorum
Hadi gelin üstüme korkmuyorum
Yalnızlığım yollarıma pusu kurmuş beklemekte
Acılar gözlerini dikmiş üstüme nöbette
Bekliyorum bekliyorum bekliyorum
Hadi gelin üstüme korkmuyorum...
Bulutlar yüklü ha yağdı ha yağacak üstümüze hasret
.........Yokluğunla ben başbaşayız nihayet

دنیز

29 فروردين 1392 8:58
 
سلام

منم میخواستم داستان شکست عشقیمو بذارم تو سایت تا شاید یکی ام بتونه از تجربه تلخ من یه جور شیرین استفاده بکنه.

تو محل کارم باهاش آشنا شدم کاری که من اونجا داشتم خیلی بالاتر از کار اون بود اما کار عشقه دیگه !!!

هر بار که میدیدمش دلم میلرزید روزایی که نبود دلم میگرفت گریه میکردم با خودم گفتم این همون عشقیه که همیشه دنبالش بودی ،نمیخواستم این موقعیتو از دست بدم مخصوصا اینکه احساس میکردم این حس من یک طرفه نیست و اونم یه احساسی بجز احساس یه آدم معمولی رو داره خلاصه یه روز تو بیرون از پشت صدام کرد و گفت میخواد یه چیز مهم بهم بگه شماره منو گرفت و عصری بهم اس داد و همه چیز از همون اس اول شروع شد که کاش هیچوقت نمیشد .!!!

هر روز بیشتر به هم وابسته میشدیم یا شایدم فقط من وابسته اون میشدم

تو روابطی که داشتیم یه جور آدم عیاشی به نظر میومد اون هیچی نداشت هیچی ...

نه خونواده خوب ،نه تحصیلات ،نه شغل خوب ،نه هیچ چیز مثبتی که فکر کنی بهش دل بستم من فقط خودشو دوست داشتم فقط خودش!

بعد همه اتفاقاتی که بین ما افتاد و نمیشه همشو اینجا نوشت حدودا 4 ماه از آشناییمون میگذشت که یه روز بهم اس داد که اصلا حالم خوب نیست من خیلی نگرانش شدم هر چی اس دادم زنگیدم جواب نداد و اون روز آخرین روز ی بود که اس داد یهو غیبش زد ورفت و من به هر دری زدم تا یه خبری ازش بگیرم اما حتی مامانشم ازش بیخبر بود روزای اول خیلی برام سخت بود نمیتونستم باور کنم کسی که همه دنیای من بود گذاشته ورفته و من تو دنیای اون هیچی نبودم ...

اولا فکر میکردم شاید یه بلایی سرش اومده شماره دوستاش داداشش هر کسی که به فکرم میرسید پیدا کردم و ازط طرف همشون بی احترامی دیدم به داداشش هر بار زنگ میزدم یه عالمه فحش بارم میکرد. مامانش میگفت دیگه اینجا زنگ نزن با اینکه مامانش خودش خواستگار اومده بود خونمون

خلاصه از دنیا سیر شده بودم و یه جور افسردگی گرفته بودم تا تونجا که رفتم پیش روانپزشک تا حالم بهتر شد.

روزها همینجور میگذشت و من هنوز خوب خوب فراموشش نکرده بودم همه جای شهر جاهایی که با هم رفته بودیم همه جا منویاد اون مینداخت خیلی روزای بدی بود ...

بدتر ازهمه این بود که نمیدونستم کجاست و چه اتفاقی براش افتاده.

من بخاطر اون هر کاری کرده بودم هرکاری که اون دلش میخواست!

خلاصه 7 ماه بعد از طریق یکی از دوستاش فهمیدم کجا کار میکنه رفتم پیشش من که دید شوکه شد!

بهش گفتم اگه من این همه راهو اومدم ببینمت فقط بخاطر اینکه میخوام بدونم چرا؟

گفت بخاطر اینکه با خط ایرانسل خودت اس دادی و من پرسیدم توئی گفتی نه در حالیکه من همه این کارا رو کردم که ازش خبری بگیرم با شماره ایرانسلی که داشتم به داداشش اس دادم و خودمو دوست اون معرفی کردم وگفتم مجتبی هستم داداشش رفته بود دنبال شماره و فهمیده بود مال کیه و ...

باورم نمیشد اونهمه دوست داشتن منو بخاطر یه شماره ناشناس بذاره زیرپاش خیلی بهونه مزخرفی آورد

من شکستم داغون شدم تا الان فکر میکردم که نیست شاید یه بلایی سرش اومده اما الن دیدم اون با کمال بیرحمی همه خاطرات خوب روزای با هم بودنمون رو فراموش کرده هیچ کاری از دستم برنمیومد جز اینکه بهش گفتم حلالت نمیکنم و سپردمت دست خدا و...

م.م

25 اسفند 1391 13:38
 
2- آرزو دارم دلت از غصه ها خالی شود**سهم تو از زندگی یک عمر خوشحال2- آرزو دارم دلت از غصه ها خالی شود**سهم تو از زندگی یک عمر خوشحالی شود.

3- آسمان را ستاره زیبا کرده ، باغ را گل ، عشق را محبت ، چشم را اشک و شما را معرفت

4- ای رفیق با وفا هرشب دعایت میکنم/گز ندارم زانتیا فرقون سوارت میکنم

5- عشق چون قدیمی شد معتبر شود عاشق/دوست چون قدیمی شد حرمت دگر دارد.

6- یادمون باشه روی شیشه دلمون حک کنیم که دوست داشتن تاریح مصرف نداره.

7- دلبرم در مذهب ما بی وفایی کار نیست ، شمع اگر عاشق نباشد تا سحر بیدار نیست.

8- نبودن هرگز به تلخی از دت دادن یک بودن نیست ، بودن هایت را هرگز از دست نده

9- ماه من غصه نخور دنیا را بسپار به خدا ، هر دومون دعا کنیم توهم جدا منم جدا

10- کدامین شاحه گل را بخاطر مرامت تقدیمت کنم ، که وجودت عطر تمامی گلهاست

11- در سکوت دادگاه سرنوشت/عشق بر ما حکم سنگینی نوشت/گفته شد دلداده ها از هم جدا وای بر این حکم و این قانون زشت

12- خواب اصحاب کهف قصه ی تکراریه ماست ما همانیم که در غار دلت پوسیدیم.

13- یک بوسه زلبهای تو در خواب گرفتم/گویی که گل از چهره مهتاب گرفتم/هرگز نتوانی تو زمن دور بمانی/چون عکس تو را در دل خود قاب گرفتم.

14- ای همه دارو ندارم،ای تو ماه شب تارم،جز تو من کسی رو ندارم، که سر کارش بذارم.

15- امشب کجاست مهر درخشانم*بی ماه روی او شب من تارست*در خواب ناز رفته نمیدانم*یا همچو من نشته و بیدلرست؟

16- تو سیب سرخ کدامینپرتقالیکه هر دانه انارتبه سرخی گیلاسهای درخت موز است!ای گلابی من!(شعر نو)

17- زندگی سوختن و ساختن است بی جهت تجربه اموختن است.

18- باید در مشکلات زندگی گاهی سکوت کرد، شاید خدا حرفی برای گفتن داشته باشه

19- ای مردم حیران جهان،نیک بدانید/نزدیک ترین راه به الله،حسین است.

20- بعد من با یاد من افسوس میماند بجا**در کلبه خاموش من افسوس میماند بجا

21- به جنگل سوخته خاطراتم سوگند ، درخت یادت را باغبان خواهم بود تا ابدیت.

22- طبیبا دردسر کم کن از این درمان بی حاصل**به دشت بی کسی مردن صفای ذگری دارد.

23- تقدیم به انکه کنارم نیست،ولی حس بودنش به من شوف زیستن میدهد.

24- خسته در حبس زمینم ماه من یادم کن**به نگاهی به پیامی سخنی شادم کن

25- ادامه دارد...ی شو2- آرزو دارم دلت از غصه ها خالی شود**سهم تو از زندگی یک عمر خوشحالی شود.



3- آسمان را ستاره زیبا کرده ، باغ را گل ، عشق را محبت ، چشم را اشک و شما را معرفت
4- ای رفیق با وفا هرشب دعایت میکنم/گز ندارم زانتیا فرقون سوارت میکنم
5- عشق چون قدیمی شد معتبر شود عاشق/دوست چون قدیمی شد حرمت دگر دارد.
6- یادمون باشه روی شیشه دلمون حک کنیم که دوست داشتن تاریح مصرف نداره.
7- دلبرم در مذهب ما بی وفایی کار نیست ، شمع اگر عاشق نباشد تا سحر بیدار نیست.
8- نبودن هرگز به تلخی از دت دادن یک بودن نیست ، بودن هایت را هرگز از دست نده
9- ماه من غصه نخور دنیا را بسپار به خدا ، هر دومون دعا کنیم توهم جدا منم جدا
10- کدامین شاحه گل را بخاطر مرامت تقدیمت کنم ، که وجودت عطر تمامی گلهاست
11- در سکوت دادگاه سرنوشت/عشق بر ما حکم سنگینی نوشت/گفته شد دلداده ها از هم جدا وای بر این حکم و این قانون زشت
12- خواب اصحاب کهف قصه ی تکراریه ماست ما همانیم که در غار دلت پوسیدیم.
13- یک بوسه زلبهای تو در خواب گرفتم/گویی که گل از چهره مهتاب گرفتم/هرگز نتوانی تو زمن دور بمانی/چون عکس تو را در دل خود قاب گرفتم.
14- ای همه دارو ندارم،ای تو ماه شب تارم،جز تو من کسی رو ندارم، که سر کارش بذارم.
15- امشب کجاست مهر درخشانم*بی ماه روی او شب من تارست*در خواب ناز رفته نمیدانم*یا همچو من نشته و بیدلرست؟
16- تو سیب سرخ کدامینپرتقالیکه هر دانه انارتبه سرخی گیلاسهای درخت موز است!ای گلابی من!(شعر نو)
17- زندگی سوختن و ساختن است بی جهت تجربه اموختن است.
18- باید در مشکلات زندگی گاهی سکوت کرد، شاید خدا حرفی برای گفتن داشته باشه
19- ای مردم حیران جهان،نیک بدانید/نزدیک ترین راه به الله،حسین است.
20- بعد من با یاد من افسوس میماند بجا**در کلبه خاموش من افسوس میماند بجا
21- به جنگل سوخته خاطراتم سوگند ، درخت یادت را باغبان خواهم بود تا ابدیت.
22- طبیبا دردسر کم کن از این درمان بی حاصل**به دشت بی کسی مردن صفای ذگری دارد.
23- تقدیم به انکه کنارم نیست،ولی حس بودنش به من شوف زیستن میدهد.
24- خسته در حبس زمینم ماه من یادم کن**به نگاهی به پیامی سخنی شادم کن
25- ادامه دارد...د.

ali

30 بهمن 1391 9:03
 
سلام به همه من علیم 25سالمه داستانمو میگم فقط دوس دارم همه برام نظر بدید موضوع به 6سال قبل برمیگرده من توکوچه بودم تا اینکه کوچه بغلیمون همسایه جدید اومد دخترو دیدم دیوونش شذم به هر راهی می زدم تا باهاش حرف بزنم اما اون اصلا تا اینکه رفتم تو نونوایی کوچه کار کردم همیشه میومد تونستم باهاش دوست بشم باهاش خیلی دوست بدم دلم می خواست بمیرم ناراحت نشه خلاصه با هم خصمیمیم بهم گفت طرف یکی دیگه داره با پسره دعوام شد باور نکردم بهش گفتم گفت نه گذشت بعد یه سال توئ خیابون با پسره دیدمش توچشم نگاه کرد سرمو گداشتم پایین اومدم خونه بعد یه ساعت زنگ زد گفت دوستش داره منو دوست نداره گفت خواهش می مکنم بهش نگو از این حرفا دیگه چیزی نگفتم رفتم دنبال زندگیم درس خهوندم لیسالنس مهندسی مکانیک خودرو رو گرفتم اومدم شمال سر کار حالا طرف ازدواج کرده شوهرش معتاد شده ازم کمک خواست به نظر تون جای من باشید چیکار می کنید ایمیل میدم برام ایمیل بفرستید ممنون میشم

پری

27 بهمن 1391 22:09
 
سلام.ممنون که این همه زحمت کشیدی.داستان من خیلی متفاوت با داستان زندگی بقیه.من یه دختره ساده و خوشگل و بانمکم که خیلی تو دل نشینم.داستان من از وقتی شروع شد که 3راهنمایی بودم و تازه گوشی خریده بودم تا اینکه یه روز یه شماره ناشناس بهم زنگ زد خداوکیلی تا چندوقت جواب منفی میدادم به پسره بعد یه مدت وقتی زنگ زد جواب دادم با تندی ازش پرسیدم شمادمو از کی گرفتی؟؟اونم گفت از فاطمه{دوست 6ساله من که صمیمی ترین دوستم بود}...واقعا ناراحت شدم خلاصه بعداز یه چندماهی قبول کردم باهاش دوست بشم تا اینکه یه روز رفتم خونه ماذربزرگم و داشتم با رامین حرف میزدم که یهو داییم گوشیرو ازم گرفتو کلی منو دعوا کرد داییم اسم رامینو فامیلیشو پرسید منم بهش گفتم داییم بهم گفت پریسا تو با داداشه افشین دوستی؟؟
با تعجب گفتم داداشه افشینه رامین؟؟؟
گفت اره .{افشین دوست صمیمیه داییم بود}
خلاصه به افشین زنگ زدو باهاش درگیرشدوتاچندوقت گوشی نداشتم وقتی گوشیمو بهم پس داد به رامین زنگ زدم و گفتم درحق داییم خیانت کردمو منو فراموش کن اما رامین گریه افتادو گفت تنهام نزار منم ازش خواستم حداقل از دوستیمون کسی نفهمه اونم قبول کرد بعداز7ماه قرارشد منو رامین همو ببینیم اما غافل از اینکه داییم هم پارک بودو من متوجه نبودمو رفته بود سراغ رامین و واسش چاقو کشیده بود که تهدیدش کرد بود که حق نداری با پریسا حرف بزنی....
خلاصه منم که بی خبر رسیدم خونه و رامین همه چیزو گفت وازم خواست تا 1ماه رابطرو قط کنیم خلاصه بعداز1ماه زنگ زدم فک میکنی چی شنیدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
رامین گفت من ازدواج کردم ...حالا با کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟با فاطمه دوست بی مرامه من....خیلی شکستم رفتم 29تا قرص خوردم ولی متاسفانه زنده موندم خالصه بعداز یه هفته حالم کمی خوب شد دیدم افشین داداش رامین به من زنگ زد وگفت قوی باش و کلی نصیحتم کردتا3ماه همدردوهم صحبت من بود تا اینکه بهم پیشنهاد دوستی داد منم چون بهش وابسته شده بودم قبول کردم الان4ساله باهاش دوستم افشین ازم خواست که برم خونشون منم که خر خبر نداشتم چه اتفاقی میفته رفتم خلاصه رفتم تو خونه و حدود 15 دقیقه بعد پلیسها ریختن تو خونه و مارو دستگیر کردن....افشین منو دوست داشت اما به فکر ازدواج نبود فقط می خواست باهم دوست باشیم...اما وقتی از بازداشتگاه اومدیم بیرون اقای قاضی از افشین پرسی با پریسا ازدواج میکنی؟
افشین یه نگاهی به من کردوگفت اره من باعث بدبخیه اون شدمو... الان 1هفتس باهم عقد کردیمو فاطمه جاری منه و رامین برادر شوهرم...نمیدونم شاید سرنوشت اینطور خواسته بود.....الان که این حرفارو زدم خیلی خالی شدم....ممنون بابت وبلاگ خوبت...
خواستی میتونی بیا وبلاگ من نظر بده...مشتاقانه منتظرتم

E:H  

20 بهمن 1391 21:03
 
سلام ب همتون
راستش عشق من با همتون فرق میکنه همه تو نظراتون نوشتین با هم دوست بودینو رابطه داشتین شاید عشق من براتون عجیب باشه ولی تمام عشق من در حد نگاهو چند کلمه حرف ب وجود اومد که براتون تعریف میکنم:
18 سالگی تو دانشگاه شهر خودمون قبول شدم تا اون زمان عاشق هیچ پسری نشده بودم چون مال ی خونواده ی مذهبی هستم حیا مانع این میشد که حتی به ی پسر نگاه کنم تقریبا دو هفته از دانشگاه میگذشت که اولین بار سر کلاس ریاضی1 دیدمش واقعا حس عجیبی بود بخصوص که تا اون زمان معنیه عشقو نمیدونستم برام خیلی تازگی داشت احساس میکردم میشناسمش شاید تو رویاهام قبلا دیده بودمش.از اون روز به بعد تو همه کلاسایی که من بودم اونم حضور داشت کم کم بهش وابسته شدم طوری که اگه سر کلاس نمیبود دپرس میشدم حضورش بهم ارامش میداد.همیشه ته کلاس تنها مینشست منم فقط دوس داشتم نگاش کنم.از عشق همین برام کافی بود.خیلی از دخترای کلاس دنبالش بودن ولی به هیچکدوم پا نمیداد.البته من هم شاید چون محجبه بودم و در برابر نامحرما غرور داشتم البته قیافمم بد نیس کم خاطر خواه نداشتم(تعریف نیس).ولی هیچکس برام مهم نبود.شاید بخندین ولی همیشه از خدا سر نمازم میخواستم که عشقم همینجوری ادامه پیدا کنه و هیچوقت بهم پیشنهاد دوستی نده وگرن ازش متنفر میشم.
دوستام و همکلاسیام از علاقم خبر دار شدن شاید لرزش دستو پام وقت دیدنش باعث شد...
اواسط ترم 2 بود که توسط یکی از دوستاش بهم پیغام داد که خیلی بهم علاقه داره بهترین لحظه ی عمرم بود بعد چند روز شمارمو پیدا کرده بود واس داد که میخواد باهام ازدواج کنه ولی قبلش باید ی کم با هم باشیم ازین حرف دلم لرزید نمیتونستم عهد با خدارو حتی ب خاطر عشقم زیر پا بزارم.روز بعد یکی از ب اصطلاح خاطرخواهام گفت که قصدش ازین کار خورد کردن غرورت جلو بقیه است و برا این کار شرط بسته با بقیه .من خورد شدم ولی باور نکردم فقط به پیشنهادش ج رد دادم.اونم واسه تلافی جلو چشم باصد نفر دوس شد و ولشون کرد خواست بیشتر خوردم کنه ولی ته چشاش علاقشو میخوندم. من علاقم بش کم نشد فقط غصه اینو میخوردم که داره به گناه کشیده میشه.نمیتونستم این وضعو ببینم دانشگارو ول کردم...بعد ی مدت فهمیدم اونم دانشگارو ول کرده.الان چند ماهه میگذره فقط چندبار تو خیابون دیدمش که تا منو میبینه زل میزنه تو چشام و هیچی نمیگه ولی روزی که میبینمش تا چند روز تو رویام .تو رویاهام باهاش حرف میزنم به حرفاش گوش میکنم ازش گلایه میکنم...و کلا باهاش زندگی میکنم به نظر من این عشقه واقعیه.
ولی تازگیا شنیدم رفته سربازی پس تنها امید دیدنشو از دس دادم فقط تو نبودش اهنگ عشق اول مهدی احمدوندو گوش میکنم که لحظه لحظه خاطراتشو برام زنده میکنه.
کاش خودش اینو میخوند ولی حیف...
ممنون که حرفامو خوندین سبک شدم اخه تا حالا برا هیشکی نگفتم.

amir  

14 بهمن 1391 23:40
 
سلام به همه دوستان عزیز...
من همون امیر چت باکس بغلم...
بیشتره نظرات رو خوندم 90 درصدش خیانت پسرا بود...درسته قبول دارم پسرای این دورو زمونه خیلی نامرد و بی وفا شدن اما خوب باور کنید همه ی پسرا این نیستن....هم دخترا بد دارن هم پسرا....
من 18 سالمه 1 سال پیش با یه دختری آشنا شدم که بعد چند هفته به سختی عاشقش شدم....کافی بود ازم چیزی می خواست تا با جون و دل براش تهیه کنم....عاشقش بودم....خدا شاهده عشقم پاک بود و به خاطر حوس نبود....حتی خودش یه بار امتحانم کرد اما دید که عشقم پاکه....همه چی خوب بود تا اینکه یه روز زنگ زدو بهم گفت دیگه نمی خوام باهات باشم......
من کامل خورد شدم و دو هفته ای حالم شدیدا بد شد اما خوب بعدش کمکم با این قضیه کنار اومدم....سعی کردم با کارم و درسم خودمو مشغول کنم...خیلی سخت بود اما شد...هنوزم بعضی از خاطره هاش اذیتم میکنه اما با خودم میگم اون لیاغت نداشت....

niloofar

6 دی 1391 16:58
 
عجب دنیایی همین که میدونن دوسشون داری میزارن ومیرن یه روز عاشقم بود واقعا دوسم داشت کارشناسی ارشد دانشگاه تهران قبول شد وبا اصرار خودم رفت نمیخواستم باعث پیشرفتش بشم عاشق هم بودیم یه روز برگشت بهم گفت بهتره تا زمانی که وقت ازدواج برسه جدا شیم سخت بود نمیتونستم قبول کنم انگار غرور وعشقمو زیر پاش له کرد رفت و درسشو بهونه کرد عاشقش موندم بهش گفتم منتظرش نمیمونم ولی باز موندم با یه شماره دیگه بهش زنگ میزنم تا فقط بگه الو من قطع میکنم صداش آرومم میکنه چند وقت پیش فهمیدم درس خوندن بهونه بوده منو بخاطر یکی از همکلاسیهاش ول کرد بعد نه ماه بهم زنگ زد گفت اونموقع که با من بوده با اون دخترم دوست بوده الانم حاضر نیست ازش جدا بشه چون دوسش داره و نیازاشو تامین میکنه عشق پاکمو به هوس فروخت بهم خیانت کرد اما باز عاشقشم چون همه زندگیمه میدونم یه روز پشیمون برمیگرده حتی اگرم برنگرده مهم نیست چون من یه نعمت بزرگ به اسم عشق تو قلبمه

پريان

7 دی 1391 15:23
 
من عاشق پسري شدم بنام شايان خيلي همديگرودوست داشتيم ولي خانوادم فهميدنوگوشيموگرفنن خونه اوناتهران بودوخونه ماورامين اوايل جداييمون باگوشي دوستام باهاش درارتباط بودم اماوقتي مطمْن شدم بهش نميرسم الكي بدوستم گفتم بهش بگوبايكي ديگه اشناشدم چون نميخواستم دلش الكي خوش باشه حلا1سال ازهم جداشديم امامن هرشب بايدش ميخوابم اينم يه فداكاري عشقي

سعید

18 دی 1391 12:27
 
سلام من فقط میخوام یه کلمه بگم که دخترا خیلی خیانت کارن تا چشمشون به کسی بهتر از دیگری میفته دست و پاشون شل میشه.
بخدا راست میگممن همین امروز شاهد این موضوع بودم.
بخدا نمیدونستم اخرش این میشه وگرنه حتی نگش هم نمیکردم چه برسه که عاشقش شم و 2 سال باهاش بمونم.
اوایل دوستم داشت واسم میمرد و تازگی فهمیدم دو نفر دیگه هم ب غیر من داره .
نمیخوام از خودم تعریف کنم ولی هیچ کدومشون به من نمیرسن بخدا نمیرسن.
هیچی واسش کم نذاشتم.هیچی.
حالا میخوام به همتون بگم دختر ارزش هیچی رو نداره امروز بدجور حالم خرابه بدجور...
عشق=مرگ
عشق=بدبختی
عشق=نارو زدن
بازم میگم دختر به درد عاشقی نمیخوره از همشون متنفر شدم با این که من 17 سال بیشتر سن ندارم ولی بخدا تجربه داشتم از همه ی شما هم بدجور قلبم شکست که دیگه ترمیمی نداره
خواهش میکنم از شما تا این مطلب رو در صفحه اصلی وب بزنید مرسی

negar

26 دی 1391 20:23
 
سلام من نگارم الان تقریبا 18 سالم من 3سالو نیم با پسر عموم دوس بودماینم بگم که من چون برادر ندارم با همه ی پسرای فامیل مثل خواهر برادریم ولی من از بچگی عاشق سعید‏(پسرعموم‏)بودم کم کم این حسو در اونم فهمیدم خلاصه عشق ما به هم طوری بود که اون گفت بیا منو تو برا هم باشیم ما 3سال دوس بودیم ی روز که رفته بودیم بیرون تو گوشیش پر اسم دختر بود باهاش تموم کردم البته به این سادگی ام نبود من خیلی حالم خرابه افسرده شدم ولی اون هنوز دنبالمه حیلی به تو مهمونیا همش میبینمش....ب
ببخشید این خیلی خلاصس نمیتونم بیشتر تایپ کنم به وبم سر بزنیدتو وبمم هس ببخشید ولی به کمکتون نیاز دارم

kocholo

27 دی 1391 2:14
 
سلام.
من 17سال بيشتر ندارم تواوج نوجوونيم 3سال از عمرمو صرف يه آشغال كردم خواستم به دخترا بگم هيچ وقت به پسرا اعتماد نكنن، چون همشون واقعا يه ذره ارزش ندارن،البته دور از جون بعضياشون، من به خاطر اون عوضي حتي معتاد شدم، يه ذره رحم نداشت خداروشكر الان 5ماهه ترك كردم خواهشن به عشق زميني تن ندين كه به لجن ميكشتون، من تواين سن كم يه راه هايي رو خيلي زود رفتم. الان يه ماهه بااون آشغان بهم زدم ولي نميدونم باحرفاي پشت سرم چيكار كنم من دختر هرزه اي نبودم ولي در دهن مردمو نميشه بست الان فقط دوس دارم بميرم چون فقط خدا از دل من خبر داره شماام واسه مردنم دعا كنين ممنون.
عشق پاك تو آسمونه توزمين دنبالش نگردين...

مریم

1 بهمن 1391 20:59
 
سلام
خوشحالم این وبلاگ و پیدا کردم شاید با نوشتن تو اینجا یه کم از غصه هام کم شه
الان که مینویسم 30 سالمه یه پسر دارم ازدواج کردم یه ازدواج سنتی اوایل سعی کردم به خاطر تعهدم عشقم و فراموش کنم ولی حالا که 6 سال از روز تعهدم به همسرم میگذره فهمیدم عشق یه بار تو زندگی هر کسی اتفاق میافته و تا آخر عمر فراموش نشدنیه منم نتونستم عشقم و فراموش کنم هنوزم که یادش میکنم دلم واسه ریز به ریز خاطراتم باهاش پر میکشه از وقتی رفته 8 سال میگذره میگفتن از دل برود هر آنکه از دیده برفت واسه من شده در دل برود هر آنکه از دیده برفت
دارم میسوزم از دوریش هنوزم نمیدونم چرا ازم نپرسید و به جای من تصمیم گرفت بدون خداحافظی رفت گفت برام اینطوری خوبه شنیدم گفت نمتونه ببینه اذیت میشم
حالا دیگه با یادش صبحم شروع میشه و با یادش روزم شب میشه
فقط خواب و رویاش برام مونده
کاش همه معنی عشق و درک کنن و اون و با عادت یا با وابستگی یا دوست داشت اشتباه نگیرن
من دیگه میدونم سرنوشت هیچ وقت ما رو سر راه هم قرار نمیده اگرم قرار بده دیگه دیره من فقط میتونم بعد مرگم اون و داشته باشم
اگه روزی نوشته هام و بخونه میخوام بدونه عشقش هیچ وقت جایگزین نداشته

پریسا

2 بهمن 1391 16:19
 
سلام
من عاشق شدم عاشق برادرشوهر خواهرم خیلی دوسش دارم.براش میمیرم تاحالا دوبارخودکشی کردم.ولی اون منومثل خواهرش میبینه و الانم بادوست چندساله خودم نامزدکرده
حالا الان که بخاطرخودکشیم بیمارستانم.الان داره عقدمیکنن.میلاد وسپیده خیلی نامردین.چون میدونستی.

شايان

4 دی 1391 16:59
 
سلام دوستاي خوبم واقعاوب جالبي داري بااينكه دلم خيلي پرولي مينويسم تاتايخورده خالي شم من حدود4سال پيش بودكه دوست صميم علي بهم زنگ زدكه شايان چراجلوداداشتونميگيري.باتعجب پرسيدم منظورت چيه گفت داداشت باخواهرزادم دوسته. منم كلي شرمنده شدموازعلي عذرخواهي كردموبهش گفتم خبرنداشتم بعدرفتم سراغ داداشموبهش گفتم دوره پري روخط بكش امابه حرفم گوش نميكرد منم پيگيرنشدم تاحدود7ماه بعد پري به من زنگ زدو وقتي جواب دادم گريه ميكرد گفتم چراگريه ميكني گفت داداشت بهم خيانت كردهووبايه نفرديگه دوسته وتركم كردمنم خدايي كلي باهاش حرف زدمو دلداريش دادم وگفتم ناراحت نباش خلاصه چندروزي گذشتو داداشه نامردم شماره ي پري رو به 1پسراشغال داد وپري بهم گفت بهش گفتم باهاش دوست نشداما اون چندروز بعدباهاش دوست شدورابطه ي من بااون قط شدتا3سال بعدكه پري بهم اس دادوهمه چيروگفت كه پسره ابروشوبرده دلم سوخت راستش من عاشق پري بودم امانميتونستم بهش بگم بخاطرعلي من هم بعدازاون همه سال بهش گفتم دوسش دارموبهش گفتم گذشتشوبخشيدموازهمه چي خبردارم.پري خانواده ي خوبي داره ومنم دوسش دارم زياد.اما منواون بهم نميزسيم شايدهم سرنوشت ماروبهم رسوند چندين بارباهاش بيرون رفتمودخترباايمانيه بهش اعتماددارم.اماايكاش چندسال پيش ازاخساسم بهش ميگفتم واعاعاشقشمودوريش منوعذاب ميده.الان هم دلم براش تنگ شده ولي سرنوشت هرچي باشه همونه ومن تاهرجاكه بشه باهاش هستم.فقط ازكارچندسال پيشم ناراحتم.ايكاش بهش ميگفتم.اونم منودوست داره .خداكنه سرنوشت ماروبهم برسونه.راستي من23سالمهودانشجوشهرسازي زاهدانم.پري هم17سالشه.

بيگانه

4 دی 1391 1:07
 
من خوذم 3سال پيش بايكي اشناشدمواولين عشقم بودخيلي رابطه ي پاكي داشتيمو دوستيمون خيلي طول كشيدتااينكه يه روز فهميدم بادوست صميميم دوست شدو ولي ازش پرسيدم حقيقت داره گفت اره وباهام بهم زدوالان هم باهاش ازدواج كرده من پسري نبودم كه هزش سواستفاده كنم ولي اون خيانت بزرگي بهم كردمنواون ميتونستيم راحترازهم جداشيم ولي اون بااين كارش فقط حس نفرت ازدخترارو رومن گذاشت.وجدانادخترا نامردن.من بدازاون باهيچكس نبودم.بدبختي هنوزدوسش دارم.خداكنه خوشبخت بشه.سعي كنيدتنهاباشيد.تنهايي هم خودش نعمتيه.موفق باشيد

نازی

2 دی 1391 13:21
 
سلام به همه دلشکسته ها
وقتی داشتم اینارو میخوندم اشک هام مث بارون میریختن ٫اخه همه مث همیم
منم ی محسن داشتم که چتی باهاش اشنا شدم و 3ماه تابستون روزی 4-5 ساعت باهم چت میکردیم٫ بعد اون رفت دانشگاه منم رفتم٫من بهش گفتم فراموشم میکنی٫گفت نه٫رو حرفشم موند٫ بعد اون شماره خواست من ندادم ٫گفت ما با هم ازدواج میکنیم پس چرا نمیدی؟من که عاشقش بودم ندادم میدونید چرا؟چون اون کرد بود سنی بود منم شیعه خانوادمو میشناخنم میدونستم بهم اجازه نمیدن باهاش ازدواج کنم٫ الانم 1 سال ازش جدا شدم ولی روزی نبوده که بیخیالش بشم٫شبی نبوده که چشام به خاطرش نباره٫چتی از حالو روزش خبر دار میشدم٫ولی حالا 20 روزه که ازش خبر ندارم دارم میمیرم٫از گریه بدم میاد از اشکای لعنتی که حتی الان که دارم اینارو مینویسم راحتم نمیذارن٫ نمیدونم به خاطر خانوادم پا رو دلم بذارم یا به خاطر عشقم دوره خونوادم خط بکشم ازتون راهنمایی میخوام٫منو محسن 20 سالمونه٫لطفا راهنماییم کنید چیکا کنم؟؟؟؟؟؟؟

امید  

30 آذر 1391 21:41
 
غم برادر مرده را برادر مرده میداند
من عاشق یه دختر شدم احساس می کردم کل وجودمه
بااینکه با هام نبود ولی چه شبهایی بایاد او سحر می کردم
با اینکه دانشجو بودم ولی به احدی جز او فکر نمی گردم
بچه تهران بود ولی من ایلامی بودم
واسه اینکه بهش نزدیک بشم فوق لیسانس دانشگاه علم وصنعت قبول شدم
یه کتاب هم نوشتم که به اون تقدیمش کردم
ولی بهم خیانت کرد وتنهام گذاشت

نیما

30 آذر 1391 13:48
 
سلام.من 18 سالمه و تا الان.مخصوصا سال دوم و سوم دبرستان با خیلی ها بودم. شاید بالای 30 نفر بوده. من دیگه به این بلاگ سر نمیزنم چون وقتشو اصلا ندارم.الانم خیلی اتفاقی شده. من واقعا ادم با تجربه ای شدم. دیگه حتی از نگاه دختا میخونم که تا کجای رفاقت پایه هستن. ولی ولی وقتی فکر میکنم واقعا افسوس میخورم.من سمت هوس نرفتم و فقط دوستی رو واسه گردش و تفریح و شادی میخواستم.خیلی پیشنهاد ارتباط داشتم ولی حقیقتا به همشون پاسخ منفی دادم چون واقعا میدونم عاقبتش میشه عذاب وجدان و نگرانی و پستی. فقط میخوام ی نصیحت بکنم حالا از طرف ی رفیق کوچولو. اینو بدون که تا موقع و به وقت ازدواج با کسی دوست نشو و دل نبند چون من مطمنم پسری که میاد به شما پا میده 100درصد با کسی دیگه هم بوده فقط واسه هوسش دوست شده اخرشم که 95 درصد جدایی هست فقط 5 درصد بهم میرسین که اونم زندگی درستی نمیشه کرد. بخدا دارم با تمام وجودم میگم که پشیمونم از این 2 سالی که وقتو عمرمو گذاشتم پای دوستی و دختر بازی.ولی چند ماهی میشه که از ته قلبم توبه کردم و انقد درس خوندم که دیگه حتی شکل دوستام رو هم به سختی یادم میاد.فقط واسم دعا کنید کنکور دانشگاه فردوسی مشهد قبول بشم. الان ریاضی میخونم و میخوام ایشاا... مهندسی مکانیک بگیرم.من میتونم چون به خودم ایمان دارم .

sepideh 

22 آذر 1391 8:39
 
مچاله میکنند.........خط می زنند...........خلاصه راحتند................ارث پدرشان که نیست،دل تنهای من است.
درزندگیم به هیچ کس خیانت نکردم جز خودم،،،وفای به تو خیانت به خودم بود


 

ستایش

20 آذر 1391 20:48
 
سلام بچه ها.دلم خیلی گرفته.از زندگی سیرم.من الان1ساله عاشقم.بخاطرش با خانوادم جنگیدم با دوستام از درس عقب افتادم اما اون برای رفیق شدن با من شرط میزاره برام خیلی سخته دیگه نمیدونم چیکارکنم از یه طرف دوسش دارم نمیخوام فراموشش کنم از یه طرف شرطاش سخته برام.همه میگن ارزش نداره فراموشش کن اما من نمیتونم اگه امیدی واس بهم رسیدن نباشه خودمو خلاص میکنم به این ماه محرم قسم میخورم.من بدون آرش میمیرم اینو به کی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟چرا کسی حرفمو نمیفهمه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟مگه گناه کردم عاشق شدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خب یکی جواب بده دیگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! !!!!!!!!!من میخوامش ازش نمیگذرم حتی اگه ازم متنفر باشه اینقد میرم دنبالش تا عاشقم بشه من بون اون میمیرم.همه فکر میکنن فراموشش آسونه اما برای من سخته همه سرزنشم میکنن اما دیگه برام مهم نیس هرچی دوس دارن بگن من فقط به فکر آرشم همین و بس!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!: S:-( (

MM  

17 آذر 1391 23:17
 
روی ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن***به اینکه من دوست دارم یه ذره شک نکن***بذاربهت گفته باشم ماجرای ما وعشق تقصیرچشای توبودوگرنه ماکجا عشق؟***سرم تولاک خودم ودلم یه جو هوس نداشت*** پس که یه عمر آزگار کاری به کارکس نداشت***تا اینکه پیدا شدی وگفتی ازاین چشای خیس*** تودفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس ***عشقو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم*** وقتی که گریه میکنی حریف بارون نمیشم ***روی ساحل سرخ دلت اسم کسی روحک نکن به اینکه من دوست دارم یه ذره شک نکن **هنوزیه قطره اشکتوبه صدتا دریا نمیدم*** یه لحظه باتوبودنو به عمردنیا نمیدم***همین روزابه خاطرت به سیم آخر میزنم***قصه ی عاشقیمونوتو شهرمون جار میزنم****______یه دنیا ممنون ازسایتتون!

shabnam

16 آذر 1391 21:07
 
من عاشق یه پسره ام که9سال ازم بزرگ تره......باهم دوست نبودیم ولی من کاملا دیوونش بودم.....حالا اون پسره نامزدکرده ومنم دیوونه شدم....درسمم کاملا افت کرده وازنمره ی20اومدم رو16واینا.....دیگه امیدی به زندگی ندارم...میخوام بمیرم......توروخدا کمکم کنید
به وبم بیایدوازطریق نظرکمکم کنید
منتظر نظراتونم بااااای

فرشته

15 آذر 1391 19:49
 
سلام منم عاشق يكي هستم كه الان ازهم جداشديم نميدونيدچقدرسخته شماها كه پيام نوشتيدخيلي كم بادوست پسراتون بوديدولي من 7سال بايه پسربودم عاشقش بودم عمرم بود ولي الا كه دارم واستون پيام مينويسم دارم گريه ميكنم بعد7سال گذاشت رفت كسي كه ميگفت عاشقتم نفسمي فرشته وقتي پيشمي قلبم ازكاروايميسته واسم گريه ميكرد الان بيخيالم شده سپيده جون داره قلبم ازجاكنده ميشه فك كن بعد7سال واسم خواستگاري نيومده كل فاميلم فهميدن من دانشجويم خونه خاله ام كه رفتم شوهرخاله ام بهم گفت كه اگه توروميخوادبيادبامن حرف بزنه بهش گفتم ولي اون هيچي نگفت بعدكه باهم رفتيم بيرون بهم گفت من باشوهرخاله ات صحبت نميكنم خيلي ناراحت شدم بعدبهش گفتم منوببردانشگاه منوبردوازاون روزديگه بهم نزنگيداخه مامانش عيدواسه دختردايش رفته صحبت كرده ولي ميگه نميخوامش نميدونم حرفاشوباوركنم دارم ديونه ميشم جالب اينجاس كه نميتونم كسي ديگه رودوست داشته باشم بخدااخرنامرديه كاش ميمردم

sahra

12 آذر 1391 22:46
 
سلام بچه ها.من ۲۴ سالمه .منم میدونم شکست عشقی چیه!ولی میخوام به همه شمابگم دوباره میشه عاشق شد.بچه هاولی اینو بدونین که عشقو خودتون انتخاب میکنید بافکرکردن بهش با حرف زدن.گاهی عادته عشق نیست.وقتی باعشقتون ازدواج میکنید تازه چشماتون باز میشه اونموقع میخواییدبدونید که طرفم واقعاعاشقه؟سعی کنید عاشق کسی باشید که عاشقتونه چون اگه اینکارونکنید از خوشبختی محروم میشید

آزی

 
خاطره يعني
يه سکوت غير منتظره ميون خنده هاي بلند

سلام من اولین بار به وبتون اومدم پیشاپیش تولدتون مبارک.
بهم سربزنید خوشحال میشم.

مینا

11 آذر 1391 20:59
 

سلام.من مینا هستم .وقتی همسن شمابودم یعنی 15.16سالگیم مث شماها عاشق میشدم گریه میکردم.تصمیم به خودکشی میگرفتم.یکطرفه عاشق میشدم.وخیال میکردم تا ابد فراموششون نمیکنم.الان که 4ماهه نامزدکردم و23سالمه. بایه پسرباشخصیت و اصل و نصب دارکه بی دلیل دوسش نداشتم.میگفتم نمیتونم عاشقش بشم. ولی الان نه تنهاعشقای قدیمیمو فراموش کردم بلکه شدید وابسته ی همسرم شدم.فقط دخترخانوما اینو فراموش نکنین حتی اگه عاشق هم شدین عفت و بکارتتونو حفظ کنین.پسر رو به حریم شخصیه قلبتون اگه راه دادین به حریم تنتون راه ندین.چون تنها چیزی که فراموش نمیشه اونه. ارزوی خوشبختی همتونو دارم.بوس سلام زهراجان؛میبینی من ۷سال وچندماهه عاشقشم وازعشقم نسبت به خودش خبرنداشت ولی اونم منومیخواست که میاد دوستم داره من باورنمیکردم درحالیکه عشقم بودعشقم خواستگارامو رد میکردم بخاطرش تا اینکه یک خواستگاراومد وبه زور دادن منوبهش ا لان ۷ساله وچندماهه عاشقشم عاشق یروز رفتم مغازه دیدم تومغازه نشسته بابقیه رفتم تونگاش کردم خیلی زیاد چیزی نخریدم فقط نگاش کردم وقتی بیرون اومدم ازبیرون دوباره نگاش کردم اونم نگاه من واقعاعاشقش بودم ولی دیگه نمیرسم بهش۰عشق من نسبت به اون همیشه توقلبم میمونه اینوگفتم که بانگاه میتونی بفهمونیش که عاشقشی

سلطان غم ها

3 آذر 1391 9:54
 
سلام به همه ی دل شکسته ها که خدا تو دلهای شکسته هاس...
وقتی داستانت رو خوندم،یجوری نمک به زخمام پاشیدی و آخرش خیلی خوشحال شدم،ایشالا یه عمر زندگیتون پر از شادی باشه
چه روزگاری شده،همه تنهان!!
فکرکنم تنهایی هم یجور مد شده
از خدا میخوام،هیچکسی دلش نشکنه...
منم مثل همه تنها و شکستم
الان 2سالی میشه که از خونه بیرون نرفتم،شاید باور نکنید ولی به این ماه عزیز حقیقت داره:این واسه من که پسر20 ساله ام خیلی سخته،همه جای شهرمون برام خاطره ای از عشقمه...
با خودم عهد بستم تا آخر عمر منتظرش بمونم،خدا رو چه دیدید،شاید روزی پشیمون بشه برگرده...با اینکه تنهام گذاشته باز خوش ندارم که بهش خیانت کنم،شاید چوب سادگیمو خوردم
همتون رو دوست دارم،سعی کنید به هر کس و ناکسی دل نبندید
بچه ها مواظب خودتون باشید
برام دعا کنید
خداحافظ

میثم موسوی

30 آبان 1391 2:09
 
فراموش میکنم

فراموش می کنم

فراموش می کنم تقدیزی را که با تو رقم خورده شد

فراموش می کنم لحظاتی را که با تو سپری شد

فراموش می کنم نفسی را که با نفس تو هماهنگ شد

فراموش می کنم دلی را که برای وداع تو ترک خورده شد

فراموش می کنم اشکی را که برای انتظار تو جاری شد

فراموش می کنم رویاهایی که با تو پروزانده شد

فراموش می کنم ارزوهایی که با وجود تو محقق شد

فراموش می کنم خونی که با نبض تو در رگ هایم جاری شد

فراموش می کنم

فراموش می کنم

زندگی!

دوست!

تو....

همه چیز را فراموش می کنم

من می توانــــــــــــــــــــــــــ ـــــــم...

تنها

24 آبان 1391 14:37
 

آااااااااه
من شكست عشقي خوردم بدجور
با يكي دوست بودم بابام فهميد،شماره پسره رو از گوشيم حذف كرد و خطمو عوض كرد.
به پسره ايميل دادم و داستانو گفتم.گفت:صبر كن آب ها از آسياب بيفته و بعد شماره جديدتو بهم بده.منتظر ايميلم باش.
بعد از يك ماه شماره جديدمو بهش دادم،زنگ زده ميگه:ببين آني جون،فلان دختره واسه من ساخته شده خوب؟پس ولم كن واسم درد سر ميشه
سه ماه با هيشكي حرف نزدم يعني تابستونم زهر مار شد.هنوز به فكرشم

از کلاس سوم ابتدایی باهاش بودم تا اول راهنمایی تا اینکه یک سال با هم قهر بودیم البته تو این سه سا شش بار مامانم و ده با داداشم فهمیدن اما ازش جدا نشدم ازش پرسیدم منو واسه هوس میخوای گفت اولای دوستیمون اره ولی الان نه باور کردم بیش ار صدبار با دوستای خودم دوست شد ده میلیون بار با غریبه ها اما ازش جدا نشدم حتی قهرم نکردم فقط جلو خودش گریه میکردم پنج بار رگمو زدم و بارها قصد خودکشی گرفتم اما اون نگذاشت قهر بودیم تا اینکه امسال باز اومدو گفت بیا با هم باشیم دقیقا پنج هفته پیش گفت من تورو خیلی دوست دارم منم اشتی کردم باهاش تا اینکه دو هفته پیش بهم گفت تا چهار ماه پیش تو ترک اعتیاد بوده باورم نشد چون سنش 18 ساله خیلی ناراحت بودم تا الان وقتی یادم میاد خیلی گریه میکنم گفت شروع کرده بوده اول ماری بعد بنگ و تریاک و شیره و بعدش هم گرد میکشیده که خانوادش فهمیدن من الان یک هفته هست بهش گفتم گوشیمو دادم مامانم تا بتونم درس بخونم البته راست گفتم اون بی معرفته و تا حالا به اندازه موهای سرم قلبمو شکسته اما هنوز دوستش دارم همه میگن اون پسته چی بگم ....

فرزانه¤

20 آبان 1391 3:38
 
سلام؛من فرزانه هستم ۱۸سالمه؛من بایه پسر خیلی خوشکل آشناشدم اسمش حسام بود؛ وقتی که رفتم خرید باهاش آشنا شدم ؛ باهاش دوست شدم چون نمیخواستم احساس تنهایی کنم میدونستم بادخترای زیادی دوسته؛ اول بهش وابسته نشدم یعنی خودم نمیخواستم این اتفاق بیوفته؛۲ماه از دوستیمون گذشت و اون باید میرفت سربازی ؛وقتی این خبرو شنیدم خیلی ناراحت شدم؛وقتی ۲ماه اول سربازیش تموم شد اومد وبهم زنگ زد خیلی خوشحال شدم بهم وابسته شدیم خیلی دوسم داشت بهم میگفت دخترپاکی هستی وبخاطر همین عاشقم شده و خیلی دوسم داره؛منم ساده بودموحرفاشو باور کردم؛خلاصه۸ ماه باهم بودیم خیلی کم میرفتم پیشش؛هرموقع که باهاش قرار میزاشتم بادختر عموم میرفتم؛ بدجور عاشقش شده بود هرشب دعا میکردم که همیشه عاشقم بمونه وترکم نکنه؛ تا اینکه فهمیدم بادخترعموم دوسته؛ خیلی سخته؛باهاش بهم زدم هرچی از دهنم اومدبهش گفتم؛شبوروز گریه کردم اعصابم خراب شده بودم قرص میخوردم؛هرشب سردرد شدید؛ ۱ماه گذشت و باسعید آشنا شم؛پسر خیلی گلیه باهمه ی پسرا فرق میکنه ۳ماه باهم دوستیمو هیچ مشکلی نداریم ولی هنوز حسام رو فراموش نکردم میگن هیچ عشقی تو دنیا مثل عشق اولی نیست؛ سعید قراره بیاد خاستگاریم ومن خیلی خوشحالم باور کنیدهرشب موقعه ی نماز برای عاشقا دعا میکنم؛ عشق خیلی زیباست...امیدوارم همتون به عشق واقعتون برسید؛آرزوی خوشبختی برای همه

armin

15 آبان 1391 20:32
 

لیاقت می خواهد واژه ” ما ” شدن
لیاقت می خواهد ” شریک ” شدن
تو خوش باش به همین ” با هم ” بودن های امروزت
من خوشم به خلوت تنهایی ام
تو بخند به امروز…
من میخندم به فرداهایت

****************************************

تنـــــــهایی...
تنهایی حکایت من ؛ حکایت کسی است که عاشق دریا بود ، اما قایق نداشت ...
دلباختۀ سفر بود ؛ همسفر نداشت ...
حکایت کسی است که زجر کشید ، اما ضجه نزد ...
زخم داشت و ننالید...
گریه کرد ؛ اما اشک نریخت ...
حکایت من ؛ حکایت چوپان بی گله وساربان بی شترست !
حکایت کسی که پر از فریاد بود ، اما سکوت کرد ؛ تا همۀ صداها را بشنود ... !!

سارا

13 آبان 1391 12:34
 
سلام دوستای عزیزم.امیدوارم هیچ غمی تو دلتون نباشه ولی من همیشه غمگینم و همیشه خواهم بود.بچه که بودم با یه پسردر رابطه بودم و این رابطه با تهدید اون چند بار تکرار شد و این نقطه سیاه زندگی منه به کسی نمیتونم بگم.بعد این ماجراهیچ اشتباهی نکردم و با کسی دوست نشدم تا این که به دانشگاه اومدم از رشته ای که میخونم متنفرم وچیزی تا اخراجم باقی نمونده یه سال بود که یه پسر رو میشناختم گذشتش رو برام تعریف کرد بد گند زده بود ولی گفته بود پشیمونه دوستیمون تا خواستگاری اون از من پیش رفت من هم داستانم رو براش گفتم اونوقت بود که همه چیز تغییر کرد شب اس میداد اونم قبل خواب اگه میزنگید تو خیابون بودم بهم میگفت چرا باز مثه دختر خیابونی ها ولی.اخرین بار هم یه دختر دیدم خیلی ازش خوشم اوم ولی حیف نشد بهش شماره بدم.تو این دوستی فقط من تحقیر میشدم پس همه چیز رو تموم کردم خیلی ناراحت بودم کسی رو که از ته دل دوس داشتم اینجوردلم رو شکوند همین وقت بود که یه پسر دیگه بهم پیشنهاد داد منم که به یه مو بند بودم قبول کردم باورهاش رو قبول دارم حرفاش رو قبول دارم و خودش رو قبول دارم هیچ وقت نخواسته ازم سو استفاده کنه و همیشه تو هر کاری بهم کمک میکنه و من واقعا عاشقشم.اما اون... از اولش اون هم عاشقم بود اون هم مثه دوس پسر اولم گذشتش رنگین بود ولی من اعتقادم این بود که گدشته ها خیلی وقته گذشته و اون دیگه اون ادم سابق نیست چند ماه که از دوستیمون گذشت منم ماجرام رو براش تعریف کردم اون تحقیرم نکرد از حرفام سواستفاده نکرد اما تغییر کرد دوسم داره ولی بعنوان یک دوست ازم خواست که عاشقش نشم وابستش نشم اما من واقعا عاشقشم ای و این رو میدونم که اون هم دوسم داره اما غیرت ما ایرانی ها ازهمه چی مون مهمتره.من محکوم به اینم که کسی رو دوست نداشته باشم نباید کسی هم دوسم داشته باشه هیچ وقت نباید حرف دلم رو به کسی بگم چون یاد میگیره دلم رو از کجا بشکونه.همه تا زمانی خوبن که من یه بانوی پاک دامنم ولی بعدش از دایره انسانیت خارج میشم مشم مثه یه سنگ که نباید احساس داشته باشه نباید چیزی به نام قلب ته سینش باشه فقط باید با دیگران در رابطه باشه ولی دوسشون نداشته باشه.ایناس که داره نابودم میکنه داره روحم رو میخوره زندگی رو ازم میگیره من همیشه خوشحال بنظر میرسم خیلی ها بهم میگن خوشا به حالت تو چقد خوشی ولی همش ظاهره هیچکس از درونم نمیدونه.یکی مثه من چه میتونه بکنه؟بمیره؟
برا همتون ارزوی خوشبختی میکنم

الی

8 آبان 1391 8:04
 
سلام منم یه عاشق شکست خورده ام دوست دارم براتون تعریف کنم بلکه اروم بشم یه کم.
راستش من دو سال پیش که تو محل کارم بودم یه پسری هی زنگ میزد میگفت میخوام باهات دوست بشم اما من قبول نکردم چون اهل این کارا نبودم بلاخره با اصرار اومد تو دفتر کارم که ببینمش نمی دونم اصلا چی شد که شمارمو بهش دادم به خاطر اصرارش قول دادم فقط دوماه باهم باشیم وقتی دوماه تموم شد هی تمدید کرد بلاخره منم تو این مدت عاشقش شدم من خیلی ساده هستم خیلی صادقانه جلو رفته بودم چون اولین عشقم بود و هیچ چیزش هم برام مهم نبود جز خودش.ولی تو این مدت فهمیدم خیلی چیزا رو بهم دورغ گفته محل زندگیش اینا باورتون میشه اخر رابطمون فهمیدم اسم و فامیلی و کارش رو هم بهم دروغ گفته خیلی ناراحت شدم من همش از لحاظ مالی کمکش هم کرده بودم تازه اون وسطا برا اینکه منو برنجونه بهم گفته بود یکی رو برام نشون کردن به خدا خیلی داغون شدم ولی اخر ش فهمیدم اونم دروغه با این همه خیانتها من هنوزم دوسش داشتم عشق واقعا یه چیز دیگه هست ولی اون نامرد منو ترک کرد خیلی بهش اصرار کردم گفتم دوست دارم گفت نه هزارتا بهونه اورد و منو ترک کرد باورتون میشه برام قسم خورده بود که به عزای حسینی تنهات نمی زارم ولی همش دورغ خیلی ازش ناراحتم خیلی وافعا انصاف نبود با من اینکارو بکنه. هنوزم دوسش دارم ولی متاسفانه دیگه دارم ازدواج میکنم و از دلم نرفته. اون دیگه دنبال من نیومد. به کم برام دعا کنید شوهر ایندم جاشو همچین برام پر کنه که حتی دیگه یادش نیفتم

 

 

+نوشته شده در جمعه 15 مرداد 1398برچسب:خاطرات عشقی جدید3 (آبان1394),ساعت20:46توسط ۩ dj محمد ۩ | |